تبليغاتX
دختری عاشق اما.......

دختری عاشق اما.......

پایان یا شروع ؟

گراپیست واسم بکش:

دوست دارم یکی از صحنه هاشو طرح بزنی و بذاری توی خونه ی دلت:

 

سرزمینی پر از سیاهی بود . اولش یکی بود یکی نبود نبود . همه بودن . ما هم بودیم . من و تو

روزی شد که دل به دل همدیگه دادیم . تو به منو من به تو ...

سرزمین هنوز پر از سیاهی بود . ما به هم کمک می کردیم که روشنش کنیم ولی کم بودیم راستش رو بخوایین زورمون نمیرسید ...

زمان می گذشت ... گوش بده تیک تاک تیک تاک تیک تاک....

خیلی زود ثانیه ها جای خودشونو را به دقیقه ها به ساعتها و روزها و به ماه ها و سالها میدادن

همیشه شاد نبودیم . همیشه نمیخندیدیم ولی هر وقت شاد بودیم با همدیگه شاد بودیم دلیلش با هم بودنمون بود ... دلهامون می خندیدن پر از امید و نفس . تو میگفتی . من می گفتم همه هم میدونستن دلهامون با همن

روزگار می گذشت و بهتره بگم گذشت اره. گذشت .....

توی جاده ی زندگیمون رسیدیم به یه جایی . رسیدیم به ۲ ماه قبل . ابتدای یه پل ...

نمیدونم کی می خواست انتقام بگیره ازمون ... خدا بود ؟ آخه قرار نبود دل ما خوش باشه . قضا چیز دیگه بود ... وقتی به پل می رسیدیم تو جلوتر بودی ... اون پل عاشقی بود پلی به آسمون

نمیدونم که چی شد که یکم لغزیدم بخدا نمیدونم که از چی ترسیدم ... آره من لغزیدم

ولی تو جلوتر بودی داشتی می رفتی ... صدات زدم. نشنیدی. داد و فریاد زدم اما باز نشنیدی...

یک دفعه یکی اومد کنارت. اون نمیدونست که تو مال منی . من از اون دور دورا می دیدم . نمیدونم که چی شد دستت رو گرفت .

نمیدونم که خدا اونو از کجا فرستاده بود . از کجا میدونست تو کمک می خواهی . اومد و دستت رو گرفت با هم از پل رد می شدین . من هنوز در اثر لغزیدن روی زمین افتاده بودم . دیگه نایی برای بلند شدن نبود

دلم شکسته بود. اخه میدونی توی اون مدت خیلی ها اومدن و از کنارم رد می شدن حتی بعضی هاشون پا روی تن و دست و سرم  میذاشتن

یک کمی بعد با همه خستگی هام با همه دلبستگی هام کشون کشون خودم رو کشونده بودم دم پل . همین چند ورز پیش ...  چی دیدم ؟ چی دیدم ؟ خدایا!؟ نه باورم نمیشه ... آخ خدایا ....

آره ... پل خراب شده بود

حالا تو اونور پل و منم اینور پل ... دیگه به سختی دیده می شدی خیلی دور ... دور دور شده ای ... برگرد

ببین . من دیگه همرات نیستم ...

از همه کمک می خواستم . از همه ... حتی از ....تا خبری از تو بیارن واسه من

ولی تو رفته بودی . اونی که تو رو با خودش برده بود یه فرشته بوده بخدا

من . فرشته م نیومد .آخه فرشته م تو بودی ...  سیاهی رنگ گرفت تاریک و تاریکتر شد . انقدر تاریک که خدا هم دیگه من رو نمی دید ...

من اینطرف پل روی زمین و تو انور پل در راه عبور به آسمون....

دیگه خسته شدم ... همه چیز رو جمع کردم . بارم رو بستم . می خواستم که بیام به دنبالت . ولی نمی شد . هوا تاریک بود پل دیگه پل نبود ... از کجا میومدم ؟

دلم خوش بود به این . که شاید اون طرف پل منتظری  و  واسم کمک می فرستی . منتظر بودم ...

خبر اومد ... آره ... همه خوشحال بودن . همه حتی خود تو ....

واسه من ۲ ماه اندازه یک عمر گذاشت و واسه تو هم همینطور ...

تو توی اون دو ماهه همه چیزو ساخته بودی .. خونه و زندگی رو

دیگه انتظار و امید تو دلم جایی نداشت ... من بی چیز ... من بی کس . کجا میرفتم ؟ تو بگو ...

هنوز باورم نمی شد . خودمو گول میزدم که دلم پیش توئه . تو میسازی اونو واسه من ...

دیگه تصمیم گرفتم که بیام . صبح زود ...

زیر اون پل که الان دیگه پل نبود . یه دره بود ...

اومدم . از اولش . راه افتادم . یکمی جلوتر اومدم . جراتش نبود ... نمی خواستم که جلوتر بیام میدونستم میفتم تو دره ... همه جا تاریک بود . من که چشمام رو بسته بودم شایدم روشن شده بود . نمیدونم ....هر چی بود  دیگه دیر شده بود

اومدم ... یک قدم دیگه ... یک قدم دیگه ... تو خیلی دور شده بودی . ولی ...

ولی صدات داشت میومد ... می شنیدم که می گفتی بیا ... بیا هنوز دوستت دارم ... نمیدونم شاید هم اون تو نبودی ... ولی صدات خیلی نازنین بود مثل خودت ... اونو خوب میشناختم ...

یک قدم دیگه رو برداشتم ... زیر پام خالی بود ...

------------------------------------------------------------------------------

اینا که بالا گفتم قصه نبود ... زندگیم بود ... ولی شاید واسه تو یه قصه بود

------------------------------------------------------------------------------

یکی دو تا شعر واسم داده بودی . یک کمی تغییرشون دادم . اونا رو هدیه میدم به خود  تو :

تو فکر تنهایی نباش که اون همیشه یارته

تکیه بزن به شونه هاش که اون همیشه یارته

*******

اینم خودت گفته بودی . یادته ؟؟؟

یکی بود یکی نبود زیر این سقف کبود یه غریب آشنا دل و جونمو ربود اینجوری نیگام نکن گل یاس مهربون اون غریبه خودتی همیشه به یاد من ... اگه دوست داشتی بمون

------------------------------------------------------------------------------

دیگه هیچ کس نمی فهمه که کجام ... نمی خوام هم که بفهمن که کجام ... هر جا باشم همیشه به یادتم ... راست می گم بخدا . باور کن ... همیشه کنارتم ... از خودت نزدیکتر ...

کاش بتونی حس کنی این وجود بی موجود را

------------------------------------------------------------------------------

یه ذره فکر کنی میبینی یه روزی همین جا به هم سلام دادیم . دیگه وقتشه ... باید برم :

خدانگهدارت باشه عشقم

------------------------------------------------------------------------------


نوشته شده توسط fatigraph در شنبه نهم آبان 1388 ساعت 9:3 | لینک ثابت |

عباس

نمیدونم این مطالبی رو که می نویسم می خونی یا نه ....

می نویسم چون دلیلی ندارم

دلیلی برای از دست دادنت

شاید واسه همه جالب باشه که یکی بیاد و توی وبلاگ فاطی مطلب بذاره ولی خود فاطی شاید  اونا رو نخونه

نمیدونم ... شاید هم می خونه و جوابی نمیده

شاید جواب نمیده و فکر میکنه که اینجوری و با گذشت و حرکت عقربه های ساعتی که بهم هدیه داده بود می تونم فراموشش کنم

کاش می دونست که اونوقت که دلم را بهش دادم واسه همیشه بود

هیچ وقت قرار نبود منو تنها بذاری و بری . یادته قسم خوردیم .... ؟

خودش هم اینو خوب میدونه که نمیتونم فراموشش کنم

مطالبی رو که می نویسم همه با اشک و غمه

کدومتون می تونید به کسی که همه چیزتون بوده و چند سال با هم بوده اید اینطور تبریک بگید ؟

خیلی سخته که از دیگران بشنوی که کسی که عاشقش بودی و عاشقت بوده حالا دیگه تنهاتون گذاشته و دنبال زندگی خودشه . حالا دیگه عشق یکی دیگه شده حالا دیگه دلش واست تنگ نمیشه

اصلا انگار نه انگار که آدمی بنام عباس توی زندگیش بوده

یکی نیست بهش بگه آخه با معرفت اینه رسم رفاقت و دلدادگی ؟ مگه قول نداده بودیم تا آخر عمر باهم باشیم؟؟؟

نمیدونم ... شاید من خواب میبینم . چه تلخ می گذرند این کابوس ها

چه تلخه یک شبه همه چیز را از دست دادن . و چه تلخ تر اون که کسی که همیشه سنگ صبورت بود و سنگ صبورش بودی حالا دیگه نداریش

حالا با کی درد دل کنم ؟

با اسمش؟ با عکسش ؟ با یادش؟ با خاطراتش؟ با ....؟

ای کاش خواب باشم و هر چه زودتر بیدار بشم

فاطی نمیدونم کجایی ولی هر جا هستی و با هر کی زندگیت رو شروع کردی فقط و فقط میخوام دلیلت رو بدونم  میخوام بدونم که چطور میتونی بزنی زیر قول و قرارمون . میخوام بدونم مگه تو همون فاطی من نیستی ؟ چطور این همه عوض شدی ؟ فاطی من از این کارها بلد نبود

از جدایی چیزی نمیدونست از شکستن دل .... دلی که واسه همیشه پیش خودشه

میدونم هر وقت دلت بگیره ناخودآگاه یاد من میفتی ولی چرا خبری ازت نیست ؟؟؟کی تو رو از من جدا کرد ؟؟؟

شاید تو بتونی فراموش کنی ولی من نمیتونم . همه بهم میگن بیخیال باشم

اونا از عشق ما خبر ندارن اونا نمیدونن که اگه یه روز از هم بی خبر میموندیم دلمون میگرفت اونقدر تنگ میشد که خدا خودش کمک میکرد و خبری می رسوند .... ولی چرا حالا کمکمون نمی کنه؟ 

خدا! چرا کمکم نمیکنی ؟ اگه قرار بود از هم جدا بشیم چرا این همه مدت ما رو بهم عادت دادی ؟

چرا گذاشتی به خودت قسم بخوریم که جدا نمیشیم ولی ......

اینو بدون که منتظرتم ... نمیخوام فکر کنی از دست تو رنجیدم ... نه ... این رسم روزگاره

تو بی تقصیری .... اینقدر انتظار می کشم تا برگردی

خیلی سخته خیلی سخته خیلی سخته تحمل نبودنت

کاش میدونستی زندگیم هستی کاش میدونستی با رفتن و بی خبر گذاشتنات چه بلایی سرم آوردی کاش میدونستی شبها قبل از خواب همیشه بایستی بغض گلوم رو بگیره و فشار بده تا خوابم ببره و صبح که بیدار میشم میبینم که هنوز برنگشته ای .... و دوباره تکرار روزهای تلخ گذشته

دوست دارم بخاطر فقط یکی از لحظه های قشنگمون برگردی ...

 

 


نوشته شده توسط fatigraph در سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت 19:29 | لینک ثابت |

عباس

عزیزم تبریک میگم....

امیدورام همیشه خوشبخت باشی ولی من تا آخر منتظرت میمونم

 


نوشته شده توسط fatigraph در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 8:31 | لینک ثابت |

عباس

امروز آخرین مطلبم رو توی وبلاگت میذارم

و منتظر میمونم که بر گردی

 

مدتها بود که می خواستم رازی را که در سینه دارم به تو بگویم . ولی نتوانستم .

دوست داشتم هنگامیکه از کنارم میگذشتی این راز را در چشمان عاشقم بخوانی ولی با بی اعتنایی گذشتی ....

تا اینکه امروز قلم م را برداشتم تا از بی مهریت بنویسم . وقتی قلمم را از روی کاغذ برداشتم دیدم نوشته ام : هنوز دوستت دارم

*بچه هایی که نظر می دیدن

*دوستان عزیز

*داداشا و آبجیا

یه دفعه بعد از ۴ سال با هم بودن یک ماهی هست از دستش دادم

امیدورام همیشه همه تون عاشق بمونین و فراموشی را بخوبی اون یاد نگرفته باشین

خدانگهدار به امید روزی که دوباره برگرده و کنارم باشه


نوشته شده توسط fatigraph در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 17:7 | لینک ثابت |

عباس

حتما این برگه زیر یادته ؛ ببین نوشته خودته

اما ......

اما تمام اون بلاهایی که میخواستی مواظب باشی سرم نیاد ؛ خودت آوردی

میذارم ببینی بفهمی که هیچ وقت فراموش نمی کنم

همه اینها رو نگه می دارم تا آخر عمرم

 کلیک کن و دانلودش کن و ببین و ....

دانلود عشق کاغذی

 


نوشته شده توسط fatigraph در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ساعت 8:42 | لینک ثابت |

عباس

این بود اون همه عشق و علاقه ت ؟

این بود گریه های شبانه ت؟

این بود زمینه نامه های عاشقونه ت ؟

این بود رسم رفاقت ؟

این بود تو بهترینی گفتنات؟

یادته چی میگفتی ؟؟؟

میگفتی تا آخر عمر باهاتم

اگه تو نباشی منم نمیخوام باشم

چیزی از قول هات یادت مونده ؟؟؟

 

این جوری باید جواب اون ۴ سال منو بدی ؟

میدونی چیکار کردی ؟؟؟

میدونی یعنی چی ؟ چطور حاضر شدی به همین راحتی منو دور بندازی؟

یادته بعضی وقتها می گفتی خیلی ساده هستی ؟! الان به جوابت رسیدی ؟؟؟؟؟ خیلی ساده نبودی ، نبودی فاطی ، نه ، این من بودم که به هیچ و پوچ دل بسته بودم

نفرینت نمی کنم چون حداقل ۴ سال فکر می کردم کسی رو دارم که الان فهمیدم همش اشتباه بود

اون کی بود که با یه بار دیدنش همه چیز منو بهش فروختی و به همین زودی بهش جواب دادی ، بهش بگو که یکی رو داشتی که حاضر بود جونش رو واست بده ولی مثل آب خوردن ، مثل یه مورچه ضعیف زیر پاهات، با تمام قدرتت له ش کردی ، بگو که چه قدرتی داری ، اینجوری بیشتر قدر تو رو میدونه

آخه چی بهت بگم که هم عاشقت بودم و هیچ وقت نمی تونم فراموشت کنم

آبجیت هم با حرف هاش روی زخمم نمک پاشید

بهم گفت : ما داریم زندگی می کنیم لطفا مزاحم نشید ، انگار که ....

من روی قولم هستم ،تا آخر تنهای تنها میمونم  گرچه آخر ، زیاد دور نیست

تو بمون و زندگی کن

از زندگیت لذت ببر

خوش باش که دنیا به کامت هست

 

و تو فقط بدون که نابودم کردی

و هرگز نمیبخشمت

 


نوشته شده توسط fatigraph در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 15:15 | لینک ثابت |

عباس

 

به خدا دلمو شکوندی  

به  همون خدا قسم نمی بخشمت

 

 


نوشته شده توسط fatigraph در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 4:11 | لینک ثابت |

یه چیزی میخوام براتون تعریف کنم :

یکی پیدا شده که تونسته یه شبه خاطرات ۴ ساله با اونی که میگفت همه عمر و عشقشه رو فراموش کنه

 

مگه میشه؟؟؟

 


نوشته شده توسط fatigraph در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 4:9 | لینک ثابت |

یه روز توی عالمه خواب دیدم که یه عالمه از فرشته ها دارن فوج فوج با

 بسته هایی به سمته زمین میان ازشون پرسیدم اینا چیه که دارین با

 خودتون به زمین میبرین گفتن اینا خواسته های مردمه که از خدا خواستن

 که بهشون بده و حاجتشونو برآورده کنه رفتم جلوتر دیدم یه فرشته ایی

 تنها نشسته گفتم مسئولیت تو چیه گفت من مسئوله جمع آوری جوابای

 مردم به خدا هستم ولی کمتر کسی جوابه محبتای خدارو میده پرسیدم

مگه این جواب چیه که کسی اینکارو نمیکنه گفت کاره سختی نیست فقط

یه جمله است اونم اینه:

                                             خدایا ازت متشکرم....


نوشته شده توسط fatigraph در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ساعت 14:49 | لینک ثابت |


نوشته شده توسط fatigraph در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 ساعت 17:42 | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی وبلاگ


دختری عاشقم اما.....
رشتم گرافیکه بچه ی آخرخانوادم این وبلاگم هم واسه دله خودم ساختم خوشحال میشم اگه به وبلاگم سرزدی یه یادگاری روی دلم بنویسی منتظرتون هستم

آرشیو مطالب

موضوعات وبلاگ

آخرین پست ها ی ارسالی

پیوند های روزانه

پیوند ها

امکانات


Powered by BLOGFA
طراحی شده توسط : یاس تم

کلیه ی مطالب این وبلاگ محفوظ می باشد. کپی برداری با ذکر نام منبع بلامانع می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم